سيد محمد باقر برقعى

3120

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

باز روز حسرت و دل‌مردگى * هر نفس مردن به نام زندگى من كجا و شهر خاموشان كجا ؟ * نغمهء مستان و مدهوشان كجا ؟ تا جدا از خانه و كاشانه‌ام * آه : من با خويش هم بيگانه‌ام آفتاب اينجا ندارد رنگ و بو * كس نداند رمز و راز عشق او باده اينجا بادهء جانانه نيست * عكس روى يار در پيمانه نيست نرگس اينجا نرگس شيراز نيست * در نگاه سرد ساقى راز نيست هم‌سخن بسيار و همدل كيميا * در كنار هم ، ولى از هم جدا * * ياد ياران افكند آتش به جان * سوزدم غم بندبند استخوان ياد شاد شعر و شبهاى شباب * روزهاى خوب عشق و آفتاب ياد مادر با لب خندان او * دشت سبز پرگل و ريحان او ياد شبهاى بلند قصّه‌ها * بىخبر از ژرفناى غصّه‌ها ياد آن گلگشتها ، پروازها * در بهار عشقها و رازها ياد آن كوه سپيد پرغرور * دامن البرز ، خرمنهاى نور پرسه‌ها در پيچ‌وتاب درّه‌ها * پهنهء « الوند » و اوج صخره‌ها ياد آن نوروزها ، آن شور و حال * با عزيزان در جنوب و در شمال ياد رقص شاد شاليزارها * خلوت مهتابى ديدارها تن رها كردن بر امواج « خزر » * با سبكباران ساحل هم‌سفر با دلى سرشار از اعجاز عشق * سير كردن با پر پرواز عشق ياد باد آن آفتاب بىغروب * آسمان صاف شبهاى جنوب ! ياد آن شبها كه در « اروندرود » * بستر كارون پر از مهتاب بود شور آواز بلم‌رانان مست * سنگهاى سرد غم را مىشكست آه « خرمشهر » و « آبادان » چه شد ؟ * نغمه‌هاى سبز نخلستان چه شد ؟ بندر خاموش را آواز كو ؟ * مرغكان شوق را پرواز كو ؟ بالها بشكسته ، دلها خسته است * راهها بر خواب و رؤيا بسته است خانه‌ها ويران و گلها سوخته * عاشقان دل‌مرده و لب‌دوخته ماه دامان از افق برچيد و رفت * آفتاب از دشتها كوچيد و رفت * *